شاید تا به حال با این سوال مواجه شده باشیم که چرا یک نفر شرایط سخت را در آغوش می کشد در حالی که شخص دیگر فرو می ریزد؟ تحقیقات نشان میدهد که عوامل زیادی در رابطه با میزان انعطافپذیری ما نقش دارند، از جمله: ویژگیهای ما، عوامل محیطی، و ظرفیت یادگیری مرتبط با تجربه.
انجمن روانشناسی آمریکا (APA)، تاب آوری را اینگونه تعریف میکند:
تاب آوری، فرآیند و نتیجه ی سازگاری موفقیت آمیز با تجربه های سخت یا چالش برانگیز زندگی است، به ویژه از طریق انعطاف پذیری ذهنی، عاطفی و رفتاری و سازگاری با خواسته های بیرونی و درونی.
تعدادی از عوامل در سازگاری افراد با ناملایمات نقش دارند، از جمله روشهایی که افراد از طریق آن به جهان نگاه میکنند و با آن درگیر میشوند، در دسترس بودن و کیفیت منابع اجتماعی، و راهبردهای مقابلهایِ خاص.
تحقیقات روانشناختی نشان میدهد که میتوان منابع و مهارتهای مرتبط با تابآوری را پرورش داد و تمرین کرد( APA).
تابآوری یک منبع مهم درونی است که به نظر میرسد رازِ موفقیت در دنیای بیرون و اساس سلامتِ روانی خوب است.
این پیشنهاد که تابآوری به سادگی میتواند باعث بازگشتِ انسان به سطح پایه شود، به احتمال زیاد ناشی از استفاده از این اصطلاح در علوم فیزیکی است. به طوری یک ماده ارتجاعی می تواند پس از خم شدن یا کشیده شدن - اغلب به طور چشمگیر - به حالت اولیه خود بازگردد.
بیایید به یک درخت استواری فکر کنید که پس از طوفان همچنان پابرجا ایستاده ، یا به یک گُلی بیاندیشید که فقط از میان یک دیوار بتنی جوانه میزند و رشد می کند؛ به طور مشابه، تابآوری در بافت انسانی به عنوان ظرفیتِ انعطافپذیر ماندن در افکار و باورها، احساسات و رفتارهایمان در هنگام مواجهه با مشکلات زندگی یا دورههای طولانی مدت فشار، توصیف شده است؛ به طوری که بعد از سختی ها و مشکلات قویتر، عاقلتر و تواناتر بشویم.
در زمینه روانشناسی، تاب آوری را می توان به عنوان ترکیبی از توانایی ها برای بازیابی، مقاومت، یا بازسازیِ مجدد پس از استرس ها یا ناملایمات زندگی تعریف کرد.
تاب آوری یک منبع حیاتی است که می تواند از انسان ها در برابر اثرات مضر استرس محافظت کند و به آنها کمک کند تا حس کنترل را در زندگی خود دوباره به دست آورند، و یا حتی منجر به رشد و تغییرات مثبت در زندگی شان شود.
تابآوری را میتوان از طریق تکنیکهای مختلف، از جمله: مهارت های حل مسئله، جستجوی حمایت، تعیین اهداف، یادگیری از تجربیات؛ کشف کرد و با استفاده از نقاط قوت، توسعه ی راهبردهای مقابلهای، گسترش داد و حفظ کرد.
تابآوری یک ویژگی است که همه ما میتوانیم از آن سود ببریم، اما واقعاً تابآوری به چه معناست؟ چگونه تاب آوری را کشف کنیم و یا چگونه آن را در دیگران تشخیص میدهیم؟
دو مؤلفه کلیدی تاب آوری عبارتند از استقامت و سازگاریِ مثبت.
تاب آوری اغلب به عنوان تواناییِ بازگشت در مواجهه با ناملایمات زندگی شناخته می شود. بدون ناملایمات، ما به چالش کشیده نمی شویم، و بنابراین نیازی به سازگاری نداریم.
در شرایط بحرانی، بازگشت مثبت است و اغلب منجر به ایجاد یا تقویت نقاط قوتِ درونی ما می شود. راهبردهای شناختی و هیجانی که در هنگام سازگاری با ناملایمات ایجاد می کنیم، ما را برای مقابله با آنچه ممکن است در آینده با آن مواجه شویم، مجهز می کنند.
طیف گسترده ای از عوامل بر تاب آوری تأثیر می گذارد. بحث بر سر میزان تأثیر هر یک از عوامل است، اگرچه تا حد زیادی توافق شده است که ژنتیک، شخصیت، حمایت اجتماعی و تجربه زندگی همگی نقش دارند.
فکر کردن در مورد این مفاهیم اصلی به ما امکان می دهد در موقعیت هایی فکر کنیم که در آنها فرصت ایجاد تاب آوری را داشته ایم و زمان هایی را که کم و بیش انعطاف پذیر بوده ایم شناسایی کنیم. درک اینکه چرا برخی از افراد تمایل دارند در مواجهه با ناملایمات به طور موثرتری نسبت به دیگران به عقب برگردند، برای حمایت از کسانی که در زمانهای چالش برانگیز هستند، حیاتی است.
روانشناسی مثبت گرا مداخلات و رویکردهای اثبات شده ای را برای بهره مندی از رفاه روانی و تاب آوری در افراد ارائه می دهد.
یافتن راههایی برای درک اینکه چه کسی میخواهیم باشیم میتواند به ما کمک کند تا زندگی رضایتبخشتر و معنادارتری مطابق با ارزشهای اصلی خود داشته باشیم؛ به طوری که از ما در برابر استرس محافظت کرده و دیدگاه انعطافپذیرتری برای ما فراهم می کند.
بر کمبود اعتماد به نفس غلبه کنید اعتماد به نفس، تعهد به کار، احساس کنترل، و آماده بودن برای چالش، چهار سرسختیِ ذهنی را تشکیل میدهند - اصطلاحاتی که با تابآوری همسو هستند.
محققان، سرسختیِ ذهنی را به عنوان احساس اعتماد به نفس در تواناییها در صورت برخورد با چالش ها و تعامل با دیگران تعریف میکنند.
کسانی که اعتماد به نفس ندارند معمولاً عملکرد اجتماعیِ پایینی دارند و یک ادراک منفی از ارزشمندیِ خود دارند.
ما انسان ها می توانیم با تمرکز بر موفقیت های گذشته و شناخت نقاط قوت خود، اعتماد به نفس خود را افزایش دهیم. در عین حال، الگوهای درکِ مثبت و محیط های حمایتی برای تقویت خودباوری ضروری هستند.
باید بدانیم که هیچ یک از مهارت ها یا توانایی های انسان ثابت یا محدود نیست. ما میتوانیم رشد کنیم، یاد بگیریم، و از طریق سخت کوشی و عزم راسخ زندگی را گسترش دهیم. ما انسان ها میتوانیم نگاه خود و فرصتهای اطرافمان را تغییر دهیم.
REFERENCES
Boniwell, I., & Tunariu, A. D. (2019). Positive psychology: Theory, research and applications. Open University Press.
Clough, P., Strycharczyk, D., & Perry, J. L. (2021). Developing mental toughness: Strategies to improve performance, resilience and well-being in individuals and organizations. Kogan Page.
Duckworth, A. (2016). Grit: The power of passion and perseverance. Scribner.
Dweck, C. S. (2017). Mindset. Robinson.
Fletcher, D., & Sarkar, M. (2013). A grounded theory of psychological resilience in Olympic champions. Psychology of Sport and Exercise, 14(4), 549-562.
Gross, J. J. (1998). The emerging field of emotion regulation: An integrative review. Review of General Psychology, 2(3), 271–299.
Lopez, S. J., Edwards, L. M., & Marques, S. C. (2021). The Oxford handbook of positive psychology. Oxford University Press.
Masten, A. S., & Tellegen, A. (2012). Resilience in developmental psychopathology: Contributions of the Project Competence Longitudinal study. Development and Psychopathology, 24(2), 345–361.
Neenan, M. (2018). Developing resilience: A cognitive-behavioural approach. Routledge.
Pemberton, C. (2015). Resilience: A practical guide for coaches. Open University Press.
Rosin, H. (2014). The overprotected kid. The Atlantic. Retrieved January 17, 2023, from https://www.theatlantic.com/magazine/archive/2014/04/hey-parents-leave-those-kids-alone/358631/.
Shapiro, S. L. (2020). Rewire your mind: Discover the science + practice of mindfulness. Aster.
Southwick, S. M., & Charney, D. S. (2018). Resilience: The science of mastering life’s greatest challenges.
ذهنیت های والد ناکارآمد صداهای انتقادی و فشارزایی هستند که از دوران کودکی در ما به شکل صداهایِ درونی تثبیت شده اند.
صداهایی که ما را سرکوب میکنند، سرزنش میکنند و به ما میگویند که بیارزش، دوست نداشتنی یا شکستخورده هستیم.
همانطور که اشاره شد، این صداها نتیجهی تجربیات قبلی ما از سرزنش، سوء استفاده، خشونت، کنترل یا نادیده گرفته شدن از طرف والدین یا مراقبان دوران کودکی است.
ما طوری صداهای ذهنیت را می شنویم که حتی زمانی که شواهدی بر خلاف آن وجود دارد، احساس می کنیم آن صداها درست هستند.
.
مانند صدای ذهنیتِ والدِ پُرتوقع که در ذهن ما وجود دارد و ما را به سمت سختگیری، بی نقص بودن، تلاش بیشتر، کامل بودن و هرگز شکست نخوردن سوق می دهد.
این صداها مثل بلندگو در ذهن ما فعالیت می کند.
به طور ساده می توان گفت: ذهنیتهای والدِ ناکارآمد، نوعی صدای درونی و منفی است که میگوید ما بد یا بیارزش هستیم و هرگز مورد قبول یا دوست داشتن نیستیم و نمی توانیم مورد تایید دیگران قرار بگیریم.
از این رو دانستن تمام جنبه های ذهنیت والد ناکارآمد مهم است.
همچنین می باید بین ذهنیت های والدِ پرتوقع، سرزنشگر و تنبیه کننده تفاوت قائل شد.
ذهنیت والد پرتوقع در مورد معیارهای سختگیرانه در رابطه با خودمان هستند.
ذهیت والد سرزنشگر، به معنای ایجادِ احساس گناه در ماست.
به طوری که این ذهنیت این احساس را به ما می دهد که به خاطر برآورده نکردن انتظارات والدین مان مقصر و گناهکاریم.
ذهنیت والد تنبیهگر هم یک صدای درونی است که به سادگی ما را تحقیر و بی ارزش می کند و حتی در مواقعی با آسیب زدن یا جرح خویشتن، تجربه ی تنبیه را همچنان بازآفرینی کنیم.
بسیاری از اوقات والدین واقعیِ مُراجع به این امید وارد اتاق مشاوره می شوند که در مورد مشکلات فرزند خود صحبت کنند، اما متوجه می شوند که روانشناس همه چیز را کاملاً متفاوت از آنها برداشت می کند.
به خصوص که اغلب روشن می شود، علت اصلی مشکلاتِ به وجود آمده در مُراجع به دلیل نیازهای برآورده نشده (یا به اندازه کافی برآورده نشده اش) مربوط می شود.
در خانوادههای سالم، وقتی بحث بر نیازهای فرزند و پاسخهای والدین به آن نیازها متمرکز میشود، اغلب منجر به شناخت طرحوارهها و ذهنیت های والدین و ریشههای رشدی آنها میشود. چنین شناختی در ادامه منتهی به رشد و تغییر شخصی هم در والدین و هم در مُراجع به عنوان فرزند می شود.
روانشناسان به طور معمول مداخلات آموزشیِ والدین را با رویاروییِ ناگهانی و شدید شروع نمیکنند، بلکه در عوض سعی میکنند والدین را با همدلی درک کنند، حتی زمانی که آنها سعی میکنند رفتارهای مشکلساز خودشان را انکار کنند.
ایشکول رافائلی پیشنهاد می کند که همین اصل برای کار با ذهنیت های والد ناکارآمد نیز به کار گرفته شود.
همانطور که در موقعیت های بالینی بسیار مشاهده شده، اغلب پدر و مادرهایی که بیش از حد پرتوقع، شدیداً انتقادگر یا بیرحمانه تنبیهگر بوده اند، نه به دلیل تمایل به صدمه زدن به فرزندشان (اگر چه ممکن است در پاره ای از موارد واقعاً صدمات از طرف والدین عمدی باشد) بلکه به این دلیل بود که خودشان در کودکی چنین تجربیاتی داشته اند.
به طوری که در موقعیت های ارتباطی با فرزند خویش، ذهنیت های والد ناکارآمدِ خودشان فعال می شود و پاسخگوییِ مناسب به نیازهای فرزندشان را برای آنها غیرممکن می کند.
یک نکته مهم در رابطه با ذهنیتِ والدِ ناکارآمد میتواند این باشد که: برخورد خشونت آمیز با این ذهنیت ها می تواند در درازمدت کاملاً مشکل ساز باشد.
وقتی تلاش میکنیم از ذهنیت های والدِ ناکارآمد «اجتناب» کنیم، یا وقتی با آنها به تندی رفتار میکنیم، همچنان بر طبل تعارضات درونی می کوبیم.
اگرچه اجتناب و واکنش های تند ممکن است واقعاً برای ذهنیتِ کودکِ آسیب پذیرِ ما اهمیت داشته باشد و توسط آن خودش را در برابر بدرفتاری های شدید محافظت و صیانت کند، اما در واقع فرصت مهمی را برای یادگیریِ روشهای جدید تعامل و گفتگو با صداهای ذهنی از دست میدهد.
فرصتهایی که می تواند برای ذهنیتِ کودکِ آسیب پذیرِ ما شفقت و همدلی به ارمغان بیاورد.
Arntz, A., Klokman, J., & Sieswerda, S. (2005). An experimental test of the schema mode model of borderline personality disorder. Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 36(3), 226-239.
Arntz, A., & Jacob, G. (2012). Schema therapy in practice: an introductory guide to the schema mode approach. New York: Wiley.
Bamelis, L., Giesen-Bloo, J., Bernstein, D., & Arntz, A. (2012). Effectiveness studies of schema therapy. In M. Vreeswijk, J. Broersen, & M. Nadort (Eds.) The Wiley-Blackwell Handbook of Schema Therapy: Theory, Research and Practice (pp. 495-510). New York: Wiley.
Kellogg, S. (2004). Dialogical encounters: Contemporary perspectives on ‘chairwork’ in psychotherapy. Psychotherapy: Theory, Research, Practice, Training, 41, 310–320.
Lobbestael, J., Arntz, A., Cima, M., & Chakhssi, F. (2009). Effects of induced anger in patients with antisocial personality disorder. Psychological Medicine, 39, 557-568.
Maurer, O. (2015). A Failure with a Capital F. In: Rolef Ben Shahar, A. & Shalit, R. (Eds.) Therapeutic Failures.London: Karnac. (In Press)
Rafaeli, E., Bernstein, D. P., & Young, J. (2011). Schema therapy: Distinctive features. New York: Routledge.
Rafaeli, E., Maurer, O., & Thoma, N. (2014). Working with modes in schema therapy. In N. Thoma & D. McKay (Eds.), Engaging Emotion in Cognitive Behavioral Therapy: Experiential Techniques for Promoting Lasting Change. NY: Guilford.
Van der Hart, O., Nijenhuis E.R.S. & Steele, K. (2006). The Haunted Self. New York: Norton.
Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema therapy: A practitioner's guide. New York: Guilford.
یکی از اهداف کلیدی طرحواره درمانی، ساختن ذهنیت بزرگسال سالم است. این ذهنیت یک منبع درونی و بخشی از وجودِ ما انسانهاست که آرام، همدل، قوی، منطقی و انعطاف پذیر است.
برای بسیاری از افراد ، شکل دهی و بازسازیِ این ذهنیت آسان نیست ؛ به خصوص اگر سابقه آسیب روحی وجود داشته باشد.
اما در صورت دریافت کمک حرفه ای و یافتن حمایت و مهارت مناسب، برای هر کسی قابل دسترسی است.
وقتی به ذهنیتِ بزرگسال سالم خود دسترسی پیدا می کنیم، می توانیم بین رسیدگی به نیازهای خود ، با مسئولیت ها و نقش های خود در زندگی تعادل برقرار کنیم.
افراد مبتلا به مشکلاتِ سلامتِ روان، معمولاً محیط حمایتیِ مناسب و کافی برای ایجاد ذهنیتِ بزرگسال سالم را نداشته اند.
اما این خلاء می تواند از طریق مشارکت و مهارت آموزی در طرحواره درمانی برطرف شود.
در طرحواره درمانی، روانشناس به حمایت از رشد و ایجادِ ذهنیتِ بزرگسال سالم کمک می کند تا مُراجع بتواند یک زندگیِ متعادل و با کیفیت را تجربه کند.
هنگامی که ذهیت سالم بزرگسال ما فعال می شود، می توانیم با همه بخش های مختلف خود هماهنگ شویم و از آنها حمایت کنیم و در عین حال مسئولیت های خود را توازن ببخشیم.
به عنوان مثال، به واسطه ی ذهنیتِ بزرگسال سالم می توانیم بخشِ آسیب پذیرِ کودک خود را حمایت کنیم و رشد دهیم، ذهنیت کودک عصبانی خود را راهنمایی و آرام کنیم ، روش های مقابله ای را با روش های سالم تری جایگزین کنیم و با گفتگو با ذهنیت های والدِ پرتوقع و والدِ تنبیه کننده- سرزنشگر، ذهنیت های مربوط به والدین ناکارآمد را خنثی و کمرنگ کنیم.
از طریق طرحواره درمانی، ما همچنین برای رشد و ایجاد ذهنیتِ کودکِ شاد تلاش می کنیم.
ذهنیتِ کودک شاد ما بخشی از ماست که احساس می کنیم دوستش داریم؛ ذهنیتی که پیوند دهنده، ارزشمند، امن، قابل درک، خوشبین و خودجوش است.
وقتی در ذهنیت کودک شاد هستیم، نیازهای عاطفی ما برآورده می شود.
بیشترِ افرادی که مبتلا به مشکلات سلامت روان هستند، محیطی در دوران کودکی نداشته اند که به آنها اجازه دهد شاد یا بازیگوش باشند.
یکی دیگر از جنبههای کلیدی طرحواره درمانی این است که ذهنیت کودک شادِ درون خود را توسعه دهیم تا با خواسته ها و علایق درونی ارتباط برقرار کنیم، بفهمیم از انجام چه کاری احساس شادمانی می کنیم و به ذهنیت بزرگسال سالم حس نشاط و رُشد بدهیم.
با در نظر گرفتن این ذهنیت های مهم، طرحواره درمانی کمک می کند تا فواصلِ بینِ هیجان، فکر و رفتاری که انجام می دهیم با هم پیوند یابند ؛ به گونه ای که این بخش ها به نیازهای برآورده نشده ی ما در دوران کودکی متصل می شوند ؛ و این ها را طرحوارهدرمانی در حالی ایجاد می کند، که ذهنیتی را به عنوان بزرگسال سالم در درون ما رشد می دهد که قادر است به احساسات و افکار پاسخ دهد و رفتارهای مفیدتر را جایگزین رفتارهای آسیب زا کند؛ به طوری که این رفتارها با خودِ ایده آل ما و آنچه می خواهیم باشیم هماهنگ باشد.
طرحواره درمانی به کودکِ شاد درون ما کمک می کند که بتواند با زندگی مشارکت کند و احساس خودانگیختگی و رضایت و پیوند یافتگی با دنیای بیرون و درون داشته باشد.
منشاء اصطلاح "مازوخیسم" اولین بار در اواخر قرن نوزدهم توسط یک روانپزشک به نام ریچارد کرافت-ابینگ در یک رمان و روایتِ شخصیتی که به دنبال شکنجه و تحقیر برای لذت جنسی بود، ابداع شد (میلون، 2011).
این تعریفِ محدود و مبتنی بر رفتار جنسی ادامه داشت تا اینکه فروید در سال 1924 اصطلاح "مازوخیسم اخلاقی" را ابداع کرد (مک ویلیامز، 2013) و این فرضیه را مطرح کرد که گناهِ ناخودآگاه برخی افراد با رفتارهای خودتنبیهی کاهش می یابد.
این مفهوم پردازیِ گستردهتر منجر به این شد که چندین تحلیلگر معروف (مانند رایش، هورنی، سالیوان و غیره؛ (میلون، 2011)) این ایده را بسط دهند و تشخیص دهند که رفتارهای مازوخیستی یا خودتنبیهی غیرمعمول نبوده و در افراد زیادی وجود دارد.
این افراد در آن زمان به موضوع مازوخیسم یک نگاه پیوستاری داشتند.
به طوری که در یک سویِ بی ضررتر طیفِ فعالیت های خودتنبیهی، فردی است که به ورزش با وزنه های سنگین ادامه می دهد و با درد و آسیب به خود ، از احساس گناه خود می کاهد.
در وسطِ طیف، کودک یا فردی است که می آموزد قرار گرفتن در آسیب و مشکل، راهی سریع برای جلب توجه والدین اش است.
و اما در فراگیرترین انتهای این پیوستار، شخصیتِ مازوخیستی قرار دارد ، الگویی شخصیتی که با تنبیه و شکستنِ خود تعریف می شود.
برلینر (1958) این افراد به این باور رسیده اند که: «این رنج است که اهمیت دارد».
اختلال مازوخیسم جنسی وضعیتی است که در آن افراد از تخیلات، تمایلات یا رفتارهای جنسی استفاده میکنند که با تحقیر، ضرب و شتم همراه است؛ و در این صورت است که به هیجان و اوج جنسی میرسند.
این اعمال ممکن است به صورت تحقیر کلامی باشد یا ممکن است شامل ضرب و شتم یا بدرفتاری باشد.
گاهی رفتارهایی وجود دارد که در آن مازوخیست ها ممکن است با بریدن یا سوراخ کردن پوست یا سوزاندن خود، تخیلات خود را بر روی خود اعمال کنند.
علاوه بر این، آنها همچنین ممکن است به دنبال یک شریک سادیست باشند که از تحمیل درد یا تحقیر دیگران لذت می برد.
همچنین فعالیتهایی که با یک شریک زندگی میکنند شامل اسارت، کتک زدن و تجاوز جنسی شبیهسازی شده است.
اختلال مازوخیسم جنسی یک اختلال پارافیلیک است که شامل تخیلات، تمایلات یا رفتارهای مکرر، شدید و تحریککننده جنسی است که آزاردهنده یا ناتوانکننده است و میتواند به خود یا حتی دیگران آسیب برساند.
مازوخیسم جنسی به درگیر شدن یا خیال پردازی مکرر در مورد ضرب و شتم، مقید شدن، تحقیر یا رنج کشیدن و در نتیجه رضایت جنسی اشاره دارد.
اگر افراد با این ترجیحِ جنسی مشکلات روانی یا اجتماعی را گزارش کنند، ممکن است به اختلال مازوخیسم جنسی تشخیص داده شوند.
انواع پریشانی که افراد مبتلا به این اختلال ممکن است تجربه کنند شامل اضطراب شدید، احساس گناه ، احساس شرم و افکار وسواسی در مورد درگیر شدن در مازوخیسم جنسی است.
در یک پژوهش، مازوخیسم جنسی بین 1 تا 5 درصد در جمعیت عمومی ایالات متحده و استرالیا بود.
در یک مطالعه کانادایی ، تخیلات جنسی سادومازوخیستی در حین مقاربت جنسی نزدیک به 10 درصد در مردان گزارش شده است و درصد زیادی از زنان، از 31 تا 57 درصد، فانتزی تجاوز جنسی گزارش شده است.
یک نوع خاص از مازوخیسم جنسی آسفیکسیوفیلی asphyxiophilia نام دارد که در آن فرد با محدود کردن تنفس خود رضایت جنسی را دریافت می کند. در حالی که برخی از افراد با شرکای جنسی خود این عمل را انجام می دهند، برخی دیگر ترجیح می دهند در حالی که تنها هستند تنفس خود را محدود کنند.
این شیوه از مازوخیسم جنسی بالقوه خطرناک بوده و ممکن است خطر مرگ تصادفی را در پی داشته باشد.
● علل اختلال مازوخیسم جنسی
هیچ دلیل دقیق یا تئوری های پذیرفته شده جهانی وجود ندارد که علت اصلی مازوخیسم جنسی را تعریف کند.
با این حال، روانشناسان سعی کرده اند به طور کلی آن را با وجود پارافیلیای جنسی مرتبط کنند.
اعتقاد بر این است که پارافیلیا از سرکوب فانتزی های جنسی منشأ می گیرد و در نتیجه منجر به تمایلات جنسی ممنوع می شود که با گذشت زمان قوی تر می شوند. با این حال، هنگامی که در نهایت به چنین تخیلات جنسی عمل می شود، فرد در حالت پریشانی یا برانگیختگی قابل توجهی قرار می گیرد و رفتار مازوخیستی به ناگزیر با رفتار جنسی مرتبط می شود.
علاوه بر این، عواملی مانند:طرحواره های ناکارآمد ، آسیب های دوران کودکی مانند سوء استفاده جنسی یا سایر تجربیات قابل توجه دوران کودکی نیز ممکن است منجر به ایجاد این اختلال پارافیلیک شود.
برخی پژوهشگران همچنین معتقدند ممکن است این اختلال به دلیل تفاوت در مغز یا سیستم عصبی ایجاد شود.
عواملی مانند تکانشگری جنسی نیز مطرح شده اند که در طول زمان و با افزایش سن تغییر میکنند و میتوانند نقشی حیاتی در ایجاد این اختلال داشته باشند.
در حالی که اختلال مازوخیسم جنسی بیشتر در اوایل بزرگسالی شروع می شود، خیال پردازی های مازوخیستی می تواند در دوران کودکی نیز رخ دهد.
References
1 Fisher KA, Marwaha R. Paraphilia. [Updated 2021 Mar 2]. In: StatPearls [Internet]. Treasure Island (FL): StatPearls Publishing; 2021 Jan-. Available from: https://www.ncbi.nlm.nih.gov/books/NBK554425/ 2 Coluccia, A., Gabbrielli, M., Gualtieri, G., Ferretti, F., Pozza, A., & Fagiolini, A. (2016). Sexual masochism disorder with Asphyxiophilia: A deadly yet underrecognized disease. Case Reports in Psychiatry, 2016, 1-4. https://doi.org/10.1155/2016/5474862 3 Krueger, R. B. (2010). The DSM diagnostic criteria for sexual masochism. Archives of Sexual Behavior, 39(2), 346-356. https://doi.org/10.1007/s10508-010-9613-4 4 Coluccia, A., Gabbrielli, M., Gualtieri, G., Ferretti, F., Pozza, A., & Fagiolini, A. (2016). Sexual Masochism Disorder with Asphyxiophilia: A Deadly yet Underrecognized Disease. Case reports in psychiatry, 2016, 5474862. https://doi.org/10.1155/2016/5474862 5 Critelli JW, Bivona JM. Women’s erotic rape fantasies: an evaluation of theory and research. J Sex Res. 2008 Jan-Mar;45(1):57-70. doi: 10.1080/00224490701808191. PMID: 18321031. 6 Kaplan, M. S., & Krueger, R. B. (2012). Cognitive-Behavioral Treatment of the Paraphilias. Please Wait… | Cloudflare. https://cdn.doctorsonly.co.il/2013/03/08_-Cognitive-behavioral-treatment.pdf
Read more here: https://mind.help/topic/sexual-masochism-disorder/
سقراط: زندگی بررسی نشده ارزش زیستن ندارد!
این سخن سقراط این مفهوم را به ذهن انسانی ما متبادر می کند که بسیاری از زندگیهای بررسی نشده با هم به جهانی غیرانتقادی، ناعادلانه و خطرناک منجر میشوند.
همانطور که همه ما تجربه کرده ایم و دیده ایم، واژه ی «انتقاد» در ترمینولوژی فرهنگ عامه ما، تعاریفی منفی را بر دوش می کشد و با معانی ای همچون: خرده گیری، کشمکش، بهانه گیری، مشکل تراشی و حتی با توهین برابر پنداشته می شود. وقتی هم که یک اصطلاح چنین بار منفی ای بر دوش کشید، دیگر امکان کاربرد سنجیده را در سایر حوزه های فکری، عقیدتی، اجتماعی، سیاسی و بین فردی از کف می دهد.
همانطور که ما در مباحث کلاسی و تلوزیون و اجتماع و غیره می بینیم، پنداشت اکثریت از فرآیند انتقاد و ارزیابی، به نوعی پنجه افکنی و زورآزمایی و مجادله تعبیر می شود. و در این میان تنها اتفاقی که می افتد، چیزی نیست جز ذبح واقعیت و گام ننهادن در مسیر تحقق خویشتن! و چنان می شود که به جای نقد استعلایی و منصفانه که می تواند زوایای فکری و نگرشی خودمان، و کم و کیف اطلاعات ورودی از پدیدارها یا مخاطب را مورد سنجش قرار دهد؛ نقد دستاویزی می شود برای اثبات خود و پندارهایی ذهنی، که نسبتی با واقعیت ندارند. وقتی چنین فضایی حاکم شد، تعصب و رکود و جمود فکری و سرسپردگی و تقلید، می شود مشخصه ی اختصاصی یک ملت و فرهنگ حاکم بر آن.
از نگاه هایدگر، وقتی (وجود) اصالت را بر می گزیند، انسان آن امکاناتی را گزینش می کند، که از طریق آنها می تواند خویشتن خویش را محقق سازد، و چون تحقق خویشتن برای او ضروری می نماید، هر عنصر دیکته شده، باطل و یاوه ای را برای این تحقق انتخاب نمی کند. اما وقتی (وجود) غیر اصیل است، انسان اجازه ی انتخاب را به دست دیکته های باطل، دیگران ( خانواده ، جامعه ، سنت و... و یا حتی به دست نیروهای ناشناخته و گمنام می دهد.
وقتی وجود انسانی، دغدغه ی کشف و فهم واقعیت را در خود مستقر ساخت، دیگر با هر توضیح و تفسیر و سفسطه ای قانع نخواهد شد، و آب و تاب عناوین و ژست های رفتاری آدمیان او را گمراه نخواهد ساخت و در برابر اطلاعات دریافتی منفعل نخواهد بود.
اراده ای که معطوف به واقعیت شد، دیگر بر عقاید و باورها و سلایق و منافع خودش، متعصب نخواهد بود. بلکه تعصب اش، معطوف به جریان در حال تغییر و پویای واقعیت خواهد بود.
آموزش مهارت تفکر انتقادی در جلسات روانشناختی به مراجع و اتخاذ این شیوه ی تفکر از جانب او، باعث میشود مُراجع نسبت به شخصیت، روابط بین فردی، باورها و تصورات نادرست، ترس ها و مشکلات و تمامیت خودش به عنوان یک انسان، گشودگی یافته و بینشی بر پایه ی واقعیتِ موجود پیدا کند. همچنین به او کمک می شود آن فردیتی را که در قبال مشکلات و اجبارها و کژفهمی ها باخته است، بازستاند یا باز بسازد.
و فردیتِ دیگران را نیز به رسمیت بشناسد و محترم شمارد.
آموختن و آموزش تفکر انتفادی، سبب جلوگیری از مسمومیت اطلاعاتی انسان نیز می شود. جلوگیری از مسمومیتی که از اطلاعات ظاهری؛ و اخبار دروغ، جهت دهی شده، پروپاگاندایی و بی پایه در واقعیت عارض آدمی می شود.
انسان مسلح به تفکر انتقادی، دیگر رمه ای به دنبال گلّه نیست؛ و دیگر موجودی منفعل در دستان غرایز و محتویات ناخودآگاهی اش نخواهد بود. او مجهز به ابزاری به نام (شک) است. او همواره نسبت به پدیدارها و انسان ها دست به ابزار شک می برد. او با شک در رفتار خود و دیگران، تلاش می کند پی به اهداف و علل پشت این رفتارها ببرد.
او موجودیست آگاه، از آن جهت که با محتویات جمجمه ی خودش می اندیشد و دست به انتخاب می زند.
و موجودیست منعطف، از آن جهت که تفکر انتقادی، نخست در دسترس ترین و نزدیک ترین پدیده که (خودِ) وجودی ِ شخص باشد را به نقد می کشد.
او مسلح است به اختصاصی ترین سلاح انسانی، یعنی (تفکر).
و اصیل ترین تمنای آدمی، یعنی: (اراده ی معطوف به واقعیت).