ما در زندگی زیاد این را شنیده ایم که پدر و مادر خوب و واقعی کسی است که زحمت بزرگ کردن کودک را در داخل و خارج از منزل می کشد و به فکر آسایش و رفاه خانواده و فرزندان خویش است.
آیا به راستی پدر و مادر خوب و واقعی بودن در انجام وظایف و کار کردن و زحمت کشیدن و از خود گذشتگی خلاصه می شود؟!
● منظور از اصطلاحِ (پدر و مادر واقعی) چیست؟
● منظور این است که تولیدِ مثل و زادآوری را هر موجودی می تواند انجام می دهد، اما پدری و مادری کردن و آموزش و تربیتِ صحیح، اختصاص به نوعِ انسان دارد.
پس پدران و مادران واقعی، مهارتهای فرزندپروری و اشتیاقِ تربیتِ نسل را در خود مستقر کرده و از تولیدِ مثلِ زیستشناختی فراتر رفته اند.
اساساً پدری و مادری کردن یعنی: تعهد به رُشدِ یک انسان است.
از طرفی پدر و مادر خوب بودن را باید به قضاوت و دیدگاهِ فرزندان سپرد. آیا فرزندان ما از اینکه ما پدر و مادر آنها بوده ایم احساس رضایت و افتخار دارند؟!
● یک پدر و مادر واقعی، ذاتاً در مراقبت از فرزندان و خانواده مهارت دارد. و توانسته در کنار آسایش، آرامش را نیز برای فرزندش به وجود آورد.
● یک پدر و مادر واقعی امن و ایمن است.
● ایرادگیر و مقایسه گر نیست.
● یک پدر و مادر واقعی کنترلگر نیست.
● پدران و مادران واقعی، وظایفِ متعارفِ پدری و مادری را ، بر سر فرزند خویش تبدیل به منّت نمی کنند.
● افرادی که پدران و مادران واقعی هستند، معمولاً در راهنمایی و توجه به فرزند خویش مهارت دارند و یک شوقِ واقعی برای کمک به رُشد فرزند خویش، در خود احساس می کنند.
● یک پدر و مادر واقعی، عزت نفس فرزندِ خود را امتدادِ عزت نفسِ خویش می داند و همواره در رابطه با فرزندش حامی و همدل است.
● پدران و مادران واقعی، از ترسها و اضطرابها و نگرانیهای خود عبور کرده اند و دورِ فرزند خویش دیوار نمی کشند و آنها را ایزوله، محصور و تملک نمی کنند. آنها به استقلال و قدرت بخشیدن به اعتمادبه نفس فرزندِ خویش واقف و آگاه هستند.
● پدر و مادر واقعی، به وعدههایش عمل میکند و حس مسئولیتپذیری بالایی دارد.
● پدر و مادری واقعی خواهد بود، که حتی به وعدههای کوچک هم عمل کند، چون می داند عمل نکردن به قول ها میتواند به کودکان آسیب عمیقی برساند و اعتماد را از بین ببرد.
● پدر و مادر واقعی میتواند خشم و ناامیدی خود را به طور مناسب مدیریت کند.
● پدران و مادران واقعی، در خانواده و فامیل جبههبندی و بدگویی و خصومت ورزی نمی کنند. و فرزند خود را درگیر مشکلات زناشویی و اختلافاتِ خانوادگی نمی کنند.
● پدر و مادر واقعی، واقعاً به خانواده و شریک زندگی فعلیاش اهمیت میدهد و در ذهن فرزند خویش، از یکدیگر قهرمان می سازند.
● یک پدر و مادر واقعی، قادر است اشتباهات و خطاهای خود را بدونِ انکار و پنهان کردن آنها بپذیرد؛ چون به خوبی آگاه است که اعتراف به اشتباهات خودش در مقابل فرزندان ، راهی مهم برای آموزشِ صداقت به آنهاست.
● یک پدر و مادر واقعی، هرگز فراموش نمیکند که از اطرافیانش و به خصوص همسرش سپاسگزار باشد، پدر و مادری که قلبی سپاسگزار دارد، طبیعتاً اهمیت سپاسگزاری را به فرزندانش نیز خواهد آموخت.
● پدر و مادر واقعی، هیچگاه فرزند خویش را با دیگران مقایسه نمی کند؛ بلکه فرزند خود را فقط و فقط با گذشته و حال و آیندهی همان خودِ فرزند مقایسه می کند.
● پدر و مادر واقعی، نه سهلگیرانه عمل می کند و نه سختگیرانه، بلکه مقتدرانه عمل می کند و محدودیتهای واقعبینانه را به فرزندش می آموزد.
● پدر و مادر واقعی، با پویاییهای فرهنگی و نسلی آشناست، و هرگز افکار و عقاید خویش را به فرزندش تحمیل نمی کند.
● پدر و مادر واقعی، اشتباه و خطا را حقِ طبیعی فرزند خویش می داند و بر عدم تکرار خطا و آموختنِ تجربه از خطاها تمرکز می کند.
● پدران و مادران واقعی، اهل گفتگو و حلِ مسئله در خانواده هستند. و به هیچ عنوان از قهر، تنبیه و تحقیر و تهدید استفاده نمی کنند.
● پدر و مادر واقعی، ضمنِ آموزش مدیریت مالی به فرزندش، از خساست و خشونت اقتصادی در خانواده پرهیز می کند.
● پدران و مادران واقعی، به فرزند خویش توجهِ مثبتِ نامشروط دارند. یعنی برای عشق و محبت خویش به فرزندش هیچگونه شرط و شروطی قائل نیستند.
● پدر و مادر واقعی، نوازش کلامی و نوازش فیزیکی را به خوبی بلد است.
● پدر و مادر واقعی، پُر توقع و کمالگرا نیست. او فرزندی کامل و بی نقص نمی خواهد، بلکه فرزندی می خواهد کافی.
فرزندی با نمرات کافی، خورد و خوراکِ کافی، حالِ خوبِ کافی، زیباییِ کافی، استعدادهای کافی، توانایی های کافی، شغل و درآمد کافی و شخصیت کافی.
● پدر و مادر واقعی، احساسات مثبت و منفی را در خودش و فرزند خودش پذیرفته است.
● پدر و مادر واقعی، به شخصیت و فردیت و استقلال و انتخابِ فرزند خودش احترام می گذارد و کنترلگر نیست.
● پدر و مادر واقعی، خودساخته و قوی است و با ذهنیتِ قربانی و مظلوم نمایی و درد دل ، به فرزند خودش احساس گناه و شرم نمی دهد.
■ به قول نیچه: ما فرزندانمان را شبیهِ خودمان می کنیم و در آخر نامِ تربیت بر آن می گذاریم؛ پدر و مادر واقعی، خودساخته و خودیافته است. چون می داند، قرار است الگوی سالمی از انسان به فرزندش معرفی کند.
خب، آیا عادتهایی وجود دارد که بتوانیم از همین الان شروع کنیم و واقعاً به ما کمک کند پدر و مادر بهتری شویم؟!
بدیهی است که مهارتهای پدر و مادر واقعی بودن یک شبه به دست نمیآیند، اما تلاشهای کوچکِ روزانه میتوانند تفاوت بزرگی ایجاد کنند و مهارت ها را در ما تقویت کنند.
برای اینکه پدر و مادر خوبی باشیم، باید دائماً در مورد خودمان تأمل و تفکر کنیم.
با بزرگ شدن بچهها، نوعِ انتظار آنها از پدر و مادرشان تغییر میکند، بنابراین مهم است که انعطافپذیر باشیم و به رُشد و توسعهی فردیِ خود ادامه دهیم.
و در آخرین کلام، ما هم با فرزندانمان رُشد کنیم.
معمولا وقتی به خشونت خانگی فکر میکنیم، عموماً خشونت فیزیکی مانند کتککاری یا آسیب فیزیکی را تصور میکنیم؛ اما کارها و رفتارهایی که باعث آسیب اقتصادی و عاطفی میشوند نیز نوعی خشونت خانگی محسوب میشوند.
یکی از این خشونت های خانگی، خشونت اقتصادی است.
در این خشونت خانگی-اقتصادی یکی از زوجین با محروم کردن دیگری از پول و آزادی مالی، او را تحت سلطه و کنترل خود قرار میدهد.
نمونههایی از این نوع خشونت شامل: عدم تأمین هزینههای زندگی یا تأمین مبالغ بسیار ناچیز، عدم افشای وضعیت مالی خانوار، ممنوعیت یا محدود کردن کار و عدم تأمین پولِ در اختیارِ فرد است.
خشونت اقتصادی، رفتاری کنترلگرانه و هدفمندی است که علیه اعضای خانواده، شریک زندگی، کارمندان و دیگر افراد به منظور وابستگی و تحمیل اجبار بر آنان صورت می گیرد.
این نوع خشونت با ایجاد بی ثباتی اقتصادی و مختل کردن دسترسی افراد به پول و چیزهایی که می توان با پول خرید، آزادی افراد را محدود کرده و دسترسی به امنیت اقتصادی را برای آنان دشوار می کند.
اصطلاح خشونت اقتصادی به طوره ویژه به عملی اشاره دارد که طی آن کسی را از آزادی مالی محروم میکنند و او را در تنگنای مالی قرار میدهند، مانند عدم تأمین هزینههای زندگی او یا عدم اجازه کار کردن به او حتی با وجود تواناییاش برای انجام کار.
افرادی که با این نوع از خشونت روبرو می شوند، در کنترلِ فردِ خشن محصور می شوند، به گونه ای که با هر گونه مقاومت بیشتر، با آسیب پذیری بیشتر مواجه می شوند.
خشونت اقتصادی ارتباط نزدیکی هم با شخصیت منفعل-پرخاشگر دارد.
شخصیت منفعل-پرخاشگر حکایت از تثبیتِ رفتارهایی دارد که خشم و عصبانیت را به شکل مستقیم و واضح بروز نمی دهد.
بلکه به شکل های کار شکنی، قهر کردن، غیبت کردن، ایرادگیری و مخالفت و همین خشونت اقتصادی نشان می دهد.
مهمترین عنصر تفکر «پرسش کردن» است.
انسان فقط در صورتی میتواند تفکر کند که سوال داشته باشد.
برای تفکر کردن، باید به پرسش، گشوده باشیم.
ما به پرسیدن و سوال کردن عادت نداریم؛ یا عادتمان ندادهاند.
ما در طی دوران مدرسه با سوالات زیادی روبرو میشویم. سوالات بیشماری در کتابهای درسی وجود دارد. اما اینها سوالاتی هستند که دیگران برای ما طرح کردهاند.
ما خودمان نمیپرسیم و تفکر نمیکنیم؛ و از این مسیر به برهوتِ ناپُرسایی و نااندیشی فرو افکنده می شویم.
برهوتی که در آن فردیّت، رشد، زایش و تفکر انتقادی ناممکن است؛ و آنچه در این برهوتِ بی حاصل، ساکن می ماند روحیاتِ مرید و مرادی، تقیُّد و تقلید و جمود و رفتارهای گلّهوار است.
تفکر، پرسش است و تفکر انتقادی، ادامهی این پرسش.
کارل پور فیلسوفی بود که به طور جدّی به موضوع تفکر و تفکر انتقادی پرداخته. برای پوپر تنها مرجع و سرمایهی معنوی انسانی است که همواره باید به آن تکیه و از واگذار کردن آن به نهادهای ویژه و ابر اندیشمندان پرهیز کرد. پوپر تصریح میکند که ما باید عادت دفاع از بزرگ مردان را ترک گوییم، چرا که بسیاری از آنان از راهِ تاختن به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شدهاند و تسلط فکری آنان هنوز مایهٔ گمراهی انسانهاست.
تفکر انتقادی با پرسیدن سؤالات بنیادین مانند «چرا» و «چگونه» و زیر سؤال بردنِ عقل سلیم و مفاهیم موجود و کاوش عمیقتر در اندیشه مشخص میشود.
تفکر انتقادی به شیوهای از تفکر اشاره دارد که ایدهها، حقایق، شواهد، مشاهدات و استدلالهای موجود را از زوایای مختلف و به صورت منطقی بررسی میکند و در عین حال وقایعی که مقدمه آنها هستند را جهت رسیدن به نتیجهگیریهای منطقی یا انتخابهای آگاهانه مد نظر قرار می دهد.
اصطلاح تفکر انتقادی ممکن است در ذهن ما باعث ایجاد برداشت منفی شود، اما در واقعیت، اینطور نیست.
تفکر منطقی یک شیوهی تفکر مبتنی بر واقعیت است که آن دسته از حقایقی را در نظر می گیرد که پشتیبانِ آنان منطق و عقل سلیم و استدلال و روشهای علمی و پژوهشی است.
تفکر انتقادی نسبت به حقایقِ متناقض حساس است و هدف این حساسیت نزدیک شدن به جوهرهی چیزها با سازماندهی حقایق و ساختن منطق جدید در عین آگاهی از حقایق متناقض است.
تفکر انتقادی به ما کمک میکند تا فراتر از بدیهیات را ببینیم.
تفکر انتقادی مستلزم در نظر گرفتن دیدگاههای مختلف و کنار گذاشتن تعصبات است، تا بتوانیم بر اساس دادههای موجود تصمیمی آگاهانه بگیریم.
یکی از مهمترین عناصر تفکر انتقادی، تصمیمگیری بیطرفانه است. این امر مستلزم برداشتن یک قدم به عقب و زیر سوال بردن فرضیاتی است که داریم.
همه ما انسانها به طور بالقوه سوگیریهایی داریم و این لزوماً چیز بدی نیست. سوگیریهای ناخودآگاه که تحریفهای شناختی نیز نامیده میشوند اغلب به عنوان میانبرهای ذهنی برای سادهسازی حل مسئله و تسهیل تصمیمگیری عمل میکنند. اما اگرچه سوگیری ذاتاً بد نیست، مهم است که از سوگیریهای خود آگاه باشیم تا بتوانیم در صورت لزوم آنها را رفع کنیم.
تفکر انتقادی به معنای بررسی مداومِ مسائل از منظری انتقادی و عینی است، پرسیدن سوالاتی از قبیل اینکه چرا مسائل به این شکل هستند و آیا این روش تفکر واقعاً روش درستی برای اندیشیدن است یا خیر.
با به کار گیری تفکر انتقادی، میتوانیم موارد غیرضروری را حذف کنیم و در نهایت به اصل و جوهرهی موضوعات نزدیک شویم.
در تفکر انتقادی با پرسیدن مکرر سوالات، میتوانیم به پاسخهایی برسیم که به ما در فهمِ اساسِ موضوعات کمک میکنند.
سن مناسب ازدواج یا سن ورود به رابطهی پایدار چه زمانیست؟
در دنیای روانشناسی پیرامونِ ازدواج سالم، ازدواج بدون شکست، حل تعارضات زوجین، مهارتهای ازدواج و ... بسیار مطالب و پژوهشهای آموزنده صورت گرفته، اما آنچه قبل از تمام اینها بدان کمتر پرداخته شده سن مناسب ازدواج یا رابطهی پایدار است.
بدیهی است که زیستجهانِ انسان امروز، بسیار متفاوت تر از زیستجهانِ انسانِ گذشته است.
این تفاوت، در شبکههای اجتماعی پیچیده، پیشرفت های تکنولوژیکی، تعاملِات فراتر از مرزهای محلی یا منطقهای، افزایش آگاهیِ درونی و بیرونی انسان ها، تغییرات در سبک زندگی، هژمونی فرهنگ غرب، بازتعریفِ مفاهیم زن و مرد و ... نمایان می شود.
با این اوصاف می توان گفت: سن ازدواج، دیگر از معیارهای دنیای سنتی و بلوغ جنسی تبعیت نمی کند.
چه بسا در دنیای سنّت، دختر و پسر اندکی پس از رسیدن به بلوغ جنسی، آماده ازدواج و تشکیل خانواده می شدند.
اما انسان در دنیای کنونی و مدرن، برای ازدواج و تشکیل روابط پایدار به بلوغ هایی فراتر از بلوغ جنسی و زیست شناختی نیاز دارد.
بلوغ هایی چون:
بلوغ اجتماعی که ظرفیتِ فرد برای مسئولیتپذیری و ارتقای مهارت های ارتباطی را شامل شده و ایجاد رفتارها و پاسخهای پخته تر اجتماعی پذیرش قوانین و حتی آداب نانوشتهی تعاملات اجتماعی و احترام به مرزهای فردی و میانفردی را در بر می گیرد.
بلوغ عقلی و ادراکی که توانایی در تفکر انتقادی، حل خلاقانهی مشکلات، توانمندی در گفتگو و تجزیه و تحلیل اطلاعات به صورت عینی، ارزیابی استدلالها و قضاوتهای مستقل و تعهد به کنجکاوی و تمایل به کسب مداوم دانش و بینش در طول زندگی و بالا رفتن ظرفیتِ درک و به اشتراک گذاشتن احساسات خود با دیگران، همراه با آگاهی از محدودیتها و نقص های خود و تمایل به اصلاح شدن را موجب می شود.
بلوغ احساسی و هیجانی، که انعطاف پذیر شدن و توانمند شدن در مواجهه با احساساتِ کاذبِ عاطفی و پرورش و ایجاد رفتارهای سازگارانه و تنظیم و مدیریتِ هیجانات در رویارویی با چالش های ارتباطی و واقعیت های زندگی است.
و در نهایت بلوغ نورولوژیکی یا عصب شناختیِ مغز که بیانگر تکامل مداوم مغز از دوران جنینی تا اوایل بزرگسالی است.
بلوغ نورولوژیکی مغز فرآیندی است که شامل تغییرات ساختاری مانند تشکیل و هَرَس سیناپسی، میلینسازی و تقویت مسیرهای عصبی است.
این بلوغ در مناطق مختلفِ مغز با سرعتهای متفاوتی رخ میدهد؛ قشر جلوی مغز یا لوبِ فرونتال که مسئول تصمیمگیری، کنترل تکانه، استدلال و انتخاب است، یکی از آخرین مناطقی است که به طور کامل رشد میکند.
طبق مطالعات و پژوهشهای علمی، لوب فرونتال مغز تا اواسط دههی بیست زندگی فرد به رشد خود ادامه میدهد و در حدود ۲۵ سالگی به بلوغ کامل میرسد، اگرچه برخی منابع نشان میدهند که رشد این قسمت از مغز میتواند تا ۳۰ سالگی نیز ادامه یابد.
با این توصیفات و خصوصاً یافته های علمی در مورد بلوغِ کُند و آهستهی لوب فرونتال مغز، و همچنین یافتههای پژوهشگران و روانشناسان خانواده و ازدواج، می توان به نتیجه ای اطمینان بخش دست یافت که ازدواج در سنین کمتر از ۲۴- ۲۵ سال می تواند دستخوشِ آسیب ها و چالش های متعددی باشد و فرد را در برابر یک ازدواج آسیبپذیر و انتخاب یک شریک نادرست قرار دهد.
ذهنیت های والد ناکارآمد صداهای انتقادی و فشارزایی هستند که از دوران کودکی در ما به شکل صداهایِ درونی تثبیت شده اند.
صداهایی که ما را سرکوب میکنند، سرزنش میکنند و به ما میگویند که بیارزش، دوست نداشتنی یا شکستخورده هستیم.
همانطور که اشاره شد، این صداها نتیجهی تجربیات قبلی ما از سرزنش، سوء استفاده، خشونت، کنترل یا نادیده گرفته شدن از طرف والدین یا مراقبان دوران کودکی است.
ما طوری صداهای ذهنیت را می شنویم که حتی زمانی که شواهدی بر خلاف آن وجود دارد، احساس می کنیم آن صداها درست هستند.
.
مانند صدای ذهنیتِ والدِ پُرتوقع که در ذهن ما وجود دارد و ما را به سمت سختگیری، بی نقص بودن، تلاش بیشتر، کامل بودن و هرگز شکست نخوردن سوق می دهد.
این صداها مثل بلندگو در ذهن ما فعالیت می کند.
به طور ساده می توان گفت: ذهنیتهای والدِ ناکارآمد، نوعی صدای درونی و منفی است که میگوید ما بد یا بیارزش هستیم و هرگز مورد قبول یا دوست داشتن نیستیم و نمی توانیم مورد تایید دیگران قرار بگیریم.
از این رو دانستن تمام جنبه های ذهنیت والد ناکارآمد مهم است.
همچنین می باید بین ذهنیت های والدِ پرتوقع، سرزنشگر و تنبیه کننده تفاوت قائل شد.
ذهنیت والد پرتوقع در مورد معیارهای سختگیرانه در رابطه با خودمان هستند.
ذهیت والد سرزنشگر، به معنای ایجادِ احساس گناه در ماست.
به طوری که این ذهنیت این احساس را به ما می دهد که به خاطر برآورده نکردن انتظارات والدین مان مقصر و گناهکاریم.
ذهنیت والد تنبیهگر هم یک صدای درونی است که به سادگی ما را تحقیر و بی ارزش می کند و حتی در مواقعی با آسیب زدن یا جرح خویشتن، تجربه ی تنبیه را همچنان بازآفرینی کنیم.
بسیاری از اوقات والدین واقعیِ مُراجع به این امید وارد اتاق مشاوره می شوند که در مورد مشکلات فرزند خود صحبت کنند، اما متوجه می شوند که روانشناس همه چیز را کاملاً متفاوت از آنها برداشت می کند.
به خصوص که اغلب روشن می شود، علت اصلی مشکلاتِ به وجود آمده در مُراجع به دلیل نیازهای برآورده نشده (یا به اندازه کافی برآورده نشده اش) مربوط می شود.
در خانوادههای سالم، وقتی بحث بر نیازهای فرزند و پاسخهای والدین به آن نیازها متمرکز میشود، اغلب منجر به شناخت طرحوارهها و ذهنیت های والدین و ریشههای رشدی آنها میشود. چنین شناختی در ادامه منتهی به رشد و تغییر شخصی هم در والدین و هم در مُراجع به عنوان فرزند می شود.
روانشناسان به طور معمول مداخلات آموزشیِ والدین را با رویاروییِ ناگهانی و شدید شروع نمیکنند، بلکه در عوض سعی میکنند والدین را با همدلی درک کنند، حتی زمانی که آنها سعی میکنند رفتارهای مشکلساز خودشان را انکار کنند.
ایشکول رافائلی پیشنهاد می کند که همین اصل برای کار با ذهنیت های والد ناکارآمد نیز به کار گرفته شود.
همانطور که در موقعیت های بالینی بسیار مشاهده شده، اغلب پدر و مادرهایی که بیش از حد پرتوقع، شدیداً انتقادگر یا بیرحمانه تنبیهگر بوده اند، نه به دلیل تمایل به صدمه زدن به فرزندشان (اگر چه ممکن است در پاره ای از موارد واقعاً صدمات از طرف والدین عمدی باشد) بلکه به این دلیل بود که خودشان در کودکی چنین تجربیاتی داشته اند.
به طوری که در موقعیت های ارتباطی با فرزند خویش، ذهنیت های والد ناکارآمدِ خودشان فعال می شود و پاسخگوییِ مناسب به نیازهای فرزندشان را برای آنها غیرممکن می کند.
یک نکته مهم در رابطه با ذهنیتِ والدِ ناکارآمد میتواند این باشد که: برخورد خشونت آمیز با این ذهنیت ها می تواند در درازمدت کاملاً مشکل ساز باشد.
وقتی تلاش میکنیم از ذهنیت های والدِ ناکارآمد «اجتناب» کنیم، یا وقتی با آنها به تندی رفتار میکنیم، همچنان بر طبل تعارضات درونی می کوبیم.
اگرچه اجتناب و واکنش های تند ممکن است واقعاً برای ذهنیتِ کودکِ آسیب پذیرِ ما اهمیت داشته باشد و توسط آن خودش را در برابر بدرفتاری های شدید محافظت و صیانت کند، اما در واقع فرصت مهمی را برای یادگیریِ روشهای جدید تعامل و گفتگو با صداهای ذهنی از دست میدهد.
فرصتهایی که می تواند برای ذهنیتِ کودکِ آسیب پذیرِ ما شفقت و همدلی به ارمغان بیاورد.
Arntz, A., Klokman, J., & Sieswerda, S. (2005). An experimental test of the schema mode model of borderline personality disorder. Journal of Behavior Therapy and Experimental Psychiatry, 36(3), 226-239.
Arntz, A., & Jacob, G. (2012). Schema therapy in practice: an introductory guide to the schema mode approach. New York: Wiley.
Bamelis, L., Giesen-Bloo, J., Bernstein, D., & Arntz, A. (2012). Effectiveness studies of schema therapy. In M. Vreeswijk, J. Broersen, & M. Nadort (Eds.) The Wiley-Blackwell Handbook of Schema Therapy: Theory, Research and Practice (pp. 495-510). New York: Wiley.
Kellogg, S. (2004). Dialogical encounters: Contemporary perspectives on ‘chairwork’ in psychotherapy. Psychotherapy: Theory, Research, Practice, Training, 41, 310–320.
Lobbestael, J., Arntz, A., Cima, M., & Chakhssi, F. (2009). Effects of induced anger in patients with antisocial personality disorder. Psychological Medicine, 39, 557-568.
Maurer, O. (2015). A Failure with a Capital F. In: Rolef Ben Shahar, A. & Shalit, R. (Eds.) Therapeutic Failures.London: Karnac. (In Press)
Rafaeli, E., Bernstein, D. P., & Young, J. (2011). Schema therapy: Distinctive features. New York: Routledge.
Rafaeli, E., Maurer, O., & Thoma, N. (2014). Working with modes in schema therapy. In N. Thoma & D. McKay (Eds.), Engaging Emotion in Cognitive Behavioral Therapy: Experiential Techniques for Promoting Lasting Change. NY: Guilford.
Van der Hart, O., Nijenhuis E.R.S. & Steele, K. (2006). The Haunted Self. New York: Norton.
Young, J. E., Klosko, J. S., & Weishaar, M. E. (2003). Schema therapy: A practitioner's guide. New York: Guilford.